این داستان خانم مربی :)))
سلام مدت زیادی بود، یعنی هرچی از زمانی که صمیم به بارداری گرفتم میگذشت بیشتر میترسیدم، بیشتر حس میکردم نمیتونم فرزندداری کنم! در مورد رشد و آموزش و تربیت و مخصوصا چیزی که خیلی برام مهم بود خوشحال کردن بود، حالا چند روزیه به خودم امیدوار شدم کمی، امروز یه روز خاص برام بود، امروز بعد از سه روز صبح تا عصر آموزش کامل دیدن و شب تا صبح تمرین و انجام تکلیف کردن رفتم واسه امتحان، در واقع اجرا اجرای چی؟ الان میگم یه مدت پیش، بهتر بگم پارسال همسری اصرار کرد که بریم جشن عروسی یکی از دوستاش و با یکی دیگه از دوستاشون که در واقع دوستی سه نفره داشتن هم هماهنگ کرده بود بیان با خانمشون و با وجود اصرارای من برای نرفتن به طور مسخره ای ما قبل از حتی...









